تبليغاتX
یکی به من می خندد

;




یکی به من می خندد


بزرگترین تجربه..
دو سه شب پیش از طرف دوست بسیار عزیزی پیامکی رسید با این مضمون:« اگر بخوای بزرگترین تجربه زندگیتو بهم یاد بدی چی برام می نویسی؟»

گرچه در نگاه اول شاید فقط یک پیامک مثل بقیه باشد که به جنبه سرگرمی و شوخی و خنده آن توجه میکنیم ولی این سئوال به ظاهر ساده بیش از اینها می تواند باشد. بخاطر همین من هم برای تعدادی از دوستان آن را  ارسال کردم تا از تجربه های آنها بهره مند شوم. و مثل همیشه لطف دوستان شامل حالم شد و مرا لایق شنیدن بزرگترین تجربه خود دانستند. بیشتر هدفم از این پست سهیم شدن در تجربه ، افکار و عقاید دیگران است تا تحلیل آنها، به هر حال پاسخ تک تک آنها تجربه شخصی یا به هر حال عقیده شخصی است و قطعا برای من بسیار محترم.

حالا بماند که یک مخاطب خیلی خاص که نفر اول هم بود گفت: چه سئوال سختی پرسیدی؟ بابا تجربه ام کجا بود؟!

اول پاسخ خودم را مینویسم: دنیا خیلی کوتاهتر، زودگذر و بی ارزشتر از اینه که من جدیش گرفتم!

و جواب دوستان به ترتیب ارسالشان:

1-خودت را از هر باید و نبایدی رها کن. بایدها و نبایدها استرس زا هستند.

2- دل نبند.

3-عشق پایان ناپذیره.

4- به هر کسی که خودشو دلسوزت جا میزنه اعتماد نکن.

5-هیچ وقت احساستو توی بزرگترین تصمیمات زندگیت دخالت نده.

6- برات مینویسم اگرچه در انسان رنج از شادی اصیلتر و آموزگارتر است اما شادی مقدستر و ارزشمندتر است.

7-از جوونیت همه جوره استفاده ببر :دی

8-هیچ انسانی ارزش کنار گذاشتن ارزشهاتو نداره.

9-میگم همیشه به همه چیز با نگاه محبت نگاه کن. سختم نگیر، لبخند بزن، زیادم نگاه کن، زیادم گوش کن و فقط سرتکان بده...

10-پیشنهادهای خوب زندگیت رو به امید پیشنهادهای خوب آینده از دست نده، شاید اون آخرین شانست باشه.

11-همه آدمها قابل اعتماد نیستند.

12-با خدا باش تا آرام باشی.

13-هر جور به زندگی نگاه کنی همون جوری هم پیش میره و سخت نگیر و در همان موقعیتی که هستی سعی کن از زندگیت لذت ببری.

14-به خدا اعتماد کن.

15-خیلی فکر کردم ندارم.

16-به هر کسی اعتماد نکن.

17-گذشته خاطره است. آینده رویا و هنوز نیامده پس از حال استفاده کن و لذت ببر..

18- فرصتی رو که داری غنیمت بدون چون اگه از دست رفت دیگه جبران نمیشه.

19- صبر

20-رازتو پیش هیشکی هیشکی نگو

21-کوچکترین شانسهای زندگیت رو هم دستکم نگیر و نهایت تلاشتو برای بدست آوردنش انجام بده چون شاید بعدا بفهمی بزرگترین شانست بوده و تو چه راحت از دستش دادی...

22- با مهربانی هر آدمی رو میشه بدست آورد.

23-زندگی سخت ساده است و ما به سادگی، سخت زندگی می کنیم!(دکتر شریعتی)

24-اینکه برا حرف مردم زندگی نکنم و اینکه گاهی وقتا در یه قدمی رسیدن به یه خواسته هستی اما حکمت خدا.../ و اینکه قدر چیزایی رو که داری بدونی تا یه وقت اگه از دستشون دادی حسرت نخوری.

25-بزرگترین تجربه زندگی من اینه که روی هیچ چیز اصرار نکنم و برای هیچ چیز عجله نکنم و فقط بهترین تلاش رو انجام بدم و اینکه خداوند تنها قدرت مطلقه

26- عجله نکن!

27-درد و رنج و سختیهایی که انسان تجربه میکنه اگرچه سخته اما به انسان معرفت و دید زیبا میده و انسان رو کامل می کنه چون راه کمال انسانها طی کردن سختیها و درد و رنج هاست و این مسیر یک سیر و تجربه است تا انسان کامل بشه. اگر انسان درد و رنج رو تجربه نکنه ناکامله.

28- در 20 سالگی ازدواج کن. حالا هم دیر نشده زودتر اقدام کن.

29-و اما بزرگترین تجربه زندگیم: همیشه به حرف دلت گوش کن رفیق!


پ ن: شما هم اگر دوست داشتید بزرگترین تجربه زندگیتان را بگویید. گاهی مرور تجارب برای خود ما هم خوب است.




نوشته شده توسط مستوره در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391

.:: ::.





اصل مطلب چیز دیگری است
حقایق زیادی در زندگی ما وجود دارد که ندانستن آنها شاید خوشایندتر از دانستن شان است. وقتی که آنها را بفهمی و لمس کنی و مزمزه کنی، مزه تلخ و ماندگاری از خود به جای می گذارد. ولی با این وجود همیشه دانستن و آگاهی بهتر از ندانستن است. شخصاً ترجیح می دهم دهانم تلخ باشد تا اینکه فکر کنم کامم شیرین است..

انسان به واسطه انسان بودنش همیشه تحت تاثیر شرایط و فضا قرار می گیرد، به قولی زود جو زده می شود و بطور ناخودآگاه به این جو زدگی خو می گیرد و لذت می برد و بیشتر فضا و شرایط و آن حال و هوا برایش و برایمان جالب و جذاب است تا خود اصل قضیه ای که عامل ایجاد آن فضا و شرایط است. مثلاً وقتی به عروسی دعوت می شویم بیشتر از آنکه از پیوند دو شخص خاص خوشحال باشیم از قرار گرفتن در فضای جشن و عروسی شادیم که با توجه به اهمیت موضوع این حس و حال تقریباً طبیعی است.

از این دست شرایط در زندگی زیادند یکی مثل همین مجلس جشنی که شاید سالی یکبار و حداکثرش پنج شش ساعت است و  فضایی خوشایند و فرحبخش را برایمان ایجاد می کند و بعد از آن اگر هزار بار عروس و داماد را ببینیم آن تاثیر اول را ندارد. خب این یک عروسی سالی یکبار است که ممکن است عروس یا داماد نسبت چندانی هم با ما نداشته باشند ولی امان از وقتی «اصل قضیه خودمان و بخشی از زندگی مان باشد». اینجاست که مزه تلخ این حقیقت رخ می نماید.

خیلی از ما در مواجهه با فردی که به او علاقه مندیم و یا اگر حتی پا را فراتر گذاشته ایم و جسارت عاشق شدن را پیدا کرده ایم، بیشتر فضای عشق و عاشقی را می پسندیم تا خود عشق را. چقدر این حال و هوا لذت بخش است. حتی اضطراب و سختی و تعقیب و گریزش هایش هم زیباست. تپش قلب و بالا رفتن آدرنالین، آرزوی یک لحظه دیدن یار که ممکن است میسر نشود. حتی غمش هم شیرین است.حتی اگر فضا، فضای عاشقی هم نباشد، قطعاً حال و هوای شیرینی دارد. همه چیز شکر اندر شکر است فقط تلخی اش اینجاست که ما بیشتر تحت تاثیر آن فضای عاشقی یا دوستی هستیم نه فرد مقابل!! بیشتر آن فضا را می پسندیم و تمایل به ادامه اش داریم تا خود فرد مقابل را حتی اگر برای مدت کوتاهی باشد! با وجود اینکه می دانیم که این فرد مقابل ماست که این فضا را ایجاد کرده. و اگر به این حقیقت برسیم آرام آرام طعم شکر زهرمان می شود. واقعیت همیشه شیرین نیست.

شاید یکی از مهمترین دلایلی هم که تحت عنوان عادی شدن اوضاع و دور شدن آدمها از یکدیگر و  زندگی یکنواخت و.. بیان می شود،  همین باشد که برای هر دو طرف یا یکی ، دیگر آن فضا و حال و هوای هیجان انگیز و پر از شاید و باید وجود ندارد. دیگر فضایی نیست که بخاطرش آدرنالین خونمان بالا برود. آن فضا آنقدر جذاب است که حاضریم تا سالها ادامه داشته باشد حتی اگر در بلاتکلیفی و حیرانی باشیم، حتی اگر در یک طرف ماجرا نگه مان دارد.

اینجاست که می توان گفت: بعضی حقایق تلخند و درک و فهمشان مثل زخم دردناک است و بی انصافی است ... به قول مولانا:

عاشق حالی، نه عاشق بر منی                 بر امید حال بر من می تنی

تا آن حال و هوا چه باشد و چگونه تفسیر شود.

شاید این دیدگاه من کمی ایده آل یا کلاسیک به نظر برسد ولی واقعیت است، کافیست کمی دقیق شویم در زندگی خودمان و دیگران. غیر از این نیست که انسان ناخودآگاه (و شاید گاهی آگاه) بیشتر به آن حال و هوا و فضای حاکم (حتی سخت و مشقت بار) به هر دلیلی حتی از نظر خودش موجه توجه دارد و خو می گیرد و به ادامه آن علاقه مند است و نه اصل مطلب. اصل مطلب آن کسی است که این فضا باید وسیله ای باشد برای شناخت او و تصمیم گیری بر اساس شناخت از او ، اما می بینیم که بعد از فروکش کردن این هیجانات، اصل مطلب به حال خود رها می شود و همراه و همپا با باقی هیجانات ته نشین می شود در کف تمام احساسات زودگذر جو زدگی. 

اما کاش از ابتدا توان تفکیک اصل از فرع را داشتیم و فرع و فضا فقط پس زمینه ای بود برای مساعد شدن شرایط شناخت و آنچه که باید اتفاق بیفتد تا مدتی بعد با بهت و حیرت به یکدیگر نگاه نکنیم که چه بود و چه شد..

در این صورت پیش از هر گونه جو زدگی، هدف واقعی بیشتر خود نمایی می کند که هدف از این آمدنها و رفتنها چیست؟ هدف از این دلهره ها و دلشوره ها، توجه و مهربانی ها و حتی بی توجهی ها و نامهربانی ها چیست؟ شخصاً ترجیح می دهم کامم تلخ باشد تا اینکه فکر کنم شیرین است.


پ ن: این پست برداشتی شخصی است از یکی از حکایات مثنوی معنوی مولانا، دفتر سوم که از اینجا قابل دریافت است.




نوشته شده توسط مستوره در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391

.:: ::.





همین نزدیکی ها
مرور خاطرات زیبا، حتی از خود خاطرات هم زیباتر و شیرین ترند. من اصولا آدم خاطره بازی هستم، با خاطرات زیبا و خاص زندگی ام، زندگی میکنم. به آنها و شخصیتهایشان عشق می ورزم. یادآوری شان برایم ارزشمندند و همیشه با یادش بخیر از آنها یاد میکنم. همیشه سعی می کنم با نگاهی آمیخته با احساس و نگاهی انسانی آنها یادآوری کنم. سعی می کنم خودم را در حصار تنگ مطلق گویی ها و قضاوتها و کلی گویی ها محصور نکنم، گرچه سخت است ولی خوشحالم از این سعی برای بزرگ شدنم...

نمی دانم که زندگی ام چقدر می تواند حامل خاطرات شیرین باشد. نمی دانم چون کارگردان کس دیگری است و منم یک نقش بیشتر در این نمایش ندارم. همان نقش خودم را می چسبم و خوب بازی می کنم تا بازیگر نقش مقابلم هم زیبا بازی کند.

این را پذیرفته ام که من نوعی در گوشه ای در این کائنات در حال دست و پا زدن برای به دنیا آوردن خاطرات شیرینم ولی همین دست و پا زدن را دوست دارم، انرژی مثبتی که در این دست و پا زدن دریافت می کنم آنقدر زیاد است که روحم را تازه می کند. یک جورهایی آدم خودش را سرگرم می کند، من به نوعی و تو به نوعی. همه سرگرمیم..

این سرگرمی هم از آن تناقضات زندگی بشر است. از یک طرف خوب است و از یک طرف بد. از یک طرف سرگرمیم تا فراموش می کنیم غم و غصه هایمان را و از طرفی سرگرم می شویم و دلمشغولی های جدیدی را برای خودمان می خریم.


پ ن: روز معلم را به بهترین دوستم بیدگل عزیز تبریک میگویم که حق بزرگی به گردنم دارد.

پ ن 2: عکس از بهشت کوچکی است از همین نزدیکی ها

پ ن 3: ترانه بهار من از مرحوم عماد رام هم تقدیم به دوستان عزیز




نوشته شده توسط مستوره در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391

.:: ::.





پل معلق...
اصلاً قابل پیش بینی نیست، به هیچ وجه...

گاهی اوقات پیش می آید که با هزار زحمت و نفس نفس زدن می رسی به قله. در حس و حال خوبی هستی، به دور دستها نگاه میکنی، دور تا دور خود را نگاه میکنی و غافلی از اینکه قله ها همیشه بر بالای پرتگاهی ایستاده اند. در همین حال و هوای خوش دست سردی می آید و از پشت ضربه ای هرچند آرام به پشتت می زند و در کسری از ثانیه تو را از اوج آنچه هستی به ته دره پرتاب می کند، حتی اگر آنقدر جای پایت محکم باشد که نیفتی ولی یک لحظه دلت از همه آن حسهای زیبا خالی می شود...اصلاً قابل پیش بینی نیست، به هیچ وجه..

بعضی وقتها بخاطر سرگرم شدن به روزمره های زندگی و تطبیق زندگی با آنچه در کتابهای مدرسه و دانشگاه یاد گرفته ام، در این خواب شیرین فرو می روم که زندگی یک معادله خطی است که از یک طرف ورودی را می دهی و از طرف دیگر خروجی را می گیری. نقاط ماکزیمم و مینیممش را در می آورم، نقطه عطفش را مشخص می کنم و به خوش خیالی با حساب دو دو تا چهارتای ناقص خودم می نشینم و آینده ای ترسیم می کنم. اما زهی خیال باطل که زندگی، حداقل زندگی ما یک معادله کاملاً غیر خطی است. معادله ای که مدام متغیرها و پارامترهایش با توجه به شرایط زمان و مکان تغییر می کند. آنقدر سریع که ذهن من نوعی جا میماند از پردازشش، خیلی هنر کند مختصاتش را نگه دارد که گم نشود در این وادی.

خروجی ها اصلاً با ورودی ها نمی خواند. بعضی وقتها ممکن است نتیجه و خروجی از هر نظر کاملاً با تلاش ما و ورودی متفاوت باشد. این روزها دارم به این نتیجه می رسم که کلاً دیدگاه کلاسیک داشتن نسبت به زندگی اشتباه است. موقعی که فکر می کنی همه چیز مرتب است و آرام، موقعی که فکر میکنی همه تلاشت را کرده ای نتیجه دقیقا برعکس می شود.

زندگی ما تا حدود زیادی شبیه به راه رفتن بر روی پل معلقی است که هرچقدر هم سعی کنی از نوسانات در امان باشی با عطسه دیگران تعادلت به هم میریزد. همه اینها که گفتم  یک نگاه نامهربان، یک کنایه و..را شامل می شود تا شرایطی مانند گرانی و بالا رفتن قیمت دلار و طلا و مسکن بگیر تا اینکه فلان کسک  چه تصمیمی می گیرد و چه فکری در سر می پروراند که آفتش دامنگیر زندگی من و شما شود.

این شرایط برای نوع بشر همیشه بوده و هست ولی برای ما بدتر از هرجای دنیاست..نتیجه گیری تلخی است ولی نمی توان از آن چشم پوشید. با این وجود همچنان امیدواریم به روزهای آفتابی..


پ ن: چند روز آینده را اگر خدا بخواهد در سفرم، حتما در اولین فرصت پاسخگوی محبتتان خواهم بود.




نوشته شده توسط مستوره در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391

.:: ::.





یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد...
امروز بحمدالله از دي بترست این دل     امروز در این سودا رنگی دگرست این دل

حکایت عجیبی دارد این دل سودا زده من و آنچه به آن می گذرد، با هزار مکافات و مصیبت و حد و مرز می سازد و در پی ساختنش می سوزد و خاکستر می شود  و از دلخوشی این ساختن مدام گل می دهد و بهاری می شود. خودش را می سابد و صیقل می دهد تا که بلکم چهره تو را هر وقت که خواست در آن ببیند. عجب دل خوش و خوشدل است این دل من. دلم گاهی اوقات برای سادگی اش می سوزد که چطور بی توجه به مناسبات این دنیای هفت رنگ با هر سازی، خودش را کوک می کند تا قدمی هرچند کوچک به تو نزدیک شود. اینکه چقدر فراموشکار است و هرچه که به سرش بیاد ولی باز هم بی تجربه ترین دل دنیاست که دوست دارد که به خاطر تو به خطا برود.

در زیر درخت گل دي باده همی خورد او       از خوردن آن باده زیر و زبرست این دل
عجب حکایتی دارد این دل سودا زده من که حال و احوال همیشه بهاری است. آفتابی و روشن است و گرمای وجودش را از پنجره چشمانم به پیشگاهت روانه می کند تا تو هم گرم شوی از این حس ناب بهاری که تو را به خود می خواند و امان از روزی که ناتوان باشد در این کار. امان از اینکه تو نباشی، امان از اینکه تو نبینی.. آنگاه این دریچه ها چون سیل بندهایی باز میشوند تا دلم در طغیان این سیل بهاری غرق نشود و عجیب این روزها هوای شهرم بارانی است!! در شگفتم که چرا تا کنون دنیا را آب نگرفته. تمام گلهای شهرم از آفتاب دل من و از باران دل من است که امروز شکفته اند. نمایشهایش هم دخترانه و بهاری اند.
از بس که نی عشقت نالید در این پرده      از ذوق نی عشقت همچون شکرست این دل
امان از این دل خوش باور من که باور می کند تمام خوابهای رویایی با تو بودن را، همان خوابهای خاکستری و کوتاه. همانها که تمام روز را با به یادآوردنش سر می کند و کیفور می شود ازاینکه تو به خوابش پا گذاشته ای!  دل من تمام لحظه لحظه های خوابش را چون گلبرگهای گلی زیبا کنار دفترش خشک کرده و به یاد تو، آن را می بوید. کمی رنگ پریده شده اند، اما همچنان بوی تو را دارند. خوابهایت او را می برد به نهایت کهکشهان دوستی، به عمق دوست داشتنها، به اوج احساسات...

بند کمرت گشتم اي شهره قباي من     تا بسته بگرد تو همچون کمرست این دل
امان از این دل بی تجربه ولی پر ادعای من، که مدام پشت دستش را داغ می کند و عکس تو را از تمام آلبوم های خاطره اش پاره پاره می کند و دوباره میبینم که یکی را برای روز مبادا نگه داشته.
از پرورش آبت اي بحر حلاوت ها      همچون صدفست این تن همچون گهرست این دل

امان از این دل لجباز من که نه مصلحت می فهمد و نه حرف به گوشش می رود، میخواهد خودش باشد و دیگر هیچ. تغییر هم که میکند باز امروزی نمی شود، باز حساب و منطق نمیفهمد. انگار نافش را با عهد شیرین بریده اند. اشتباهی دل من، دل من شده است. باید دل شیرین می شد، می دانم که ارزشش را دارد. دل من اشتباهی به عصر مصلحت و منفعت رسیده است وقتی که خود را رها کرده که هرچه که آید خوش آید.

چون خانه هر مومن از عشق تو ویران شد     هر لحظه در این شورش بر بام و درست این دل

امان از این دل نجیب من، که در پس آن چشمان شیطنت آمیزش همچنان نجیب مانده و تمام حرفها و درد دلهایش را در پشت لبخند نجانبتش پنهان کرده. دل من تمام حرفهایش را با سکوت می زند. می دانم فهم کلمات مبهم سکوت چقدر سخت است، مخصوصا اگر لبخندی نیز چاشنی اش باشد.

شمس الحق تبریزي تابنده چو خورشیدست     وز تابش خورشیدش همچون سحرست این دل

امان از این دل من، که گاهی می خندد و گاهی هم می گرید و وجودش لبریز است از مهر تو...


پ ن: عنوان پست برگرفته از دکلمه ای است با صدای پرویز پرستویی


نوشته شده توسط مستوره در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391

.:: ::.





تا چون نمایی دم به دم

چه همزیستی مسالمت آمیز و قشنگی داریم ما انسانها با مشکلات زندگیمان. در هر برهه از زمان، از لحظه تولد، حتی قبل از آن تا لحظه مرگ و حتی بعد از آن، مشکلات زندگی جزء پدیده هایی هستند که همیشه و همیشه در رنگها و شکل و شمائل مختلف همواره همراه انسانند. اصلاً شاید بتوان گفت که مشکلات همزاد انسان هستند. وقتی کودک و کوچکیم یک جور رخ می نماید، وقتی بزرگ می شویم،جور دیگر، وقتی جوانیم، وقتی تنهاییم، وقتی دیگر تنها نیستیم،وقتی بچه نداریم، وقتی بچه دار می شویم و وقتی پیر می شویم... یعنی هر بار به شکلی رخ می نماید و ما را تنها نمی گذارد و همیشه وفا دار به ما و شرایط زندگی ماست.

و ما چقدر سعی می کنیم که با تغییر رویه زندگی، مشکلاتمان را رفع کنیم، در صورتی که مشکلات همیشه هستند فقط شکلشان عوض می شود. این فرضیه من است: با تغییر زندگی هیچ وقت مشکلات حل نمی شوند بلکه فقط شکل و تظاهر آنهاست که تغییر می کند و این خیالی بس خام و سبک است که فکر کنیم، ممکن است زمانی برسد که مشکلی نداشته باشیم و یا اینکه در این کره خاکی انسان بی درد و غم، بی مشکل وجود دارد (اصل پایداری مشکلات زندگی در هر شرایطی: چه دختر باشی چه پسر،چه کوچک باشی و چه بزرگ، چه مجرد باشی، چه متاهل، چه اینجا باشی چه آنجا همیشه با پدیده ای به نام سختی، مشکل یا درد همراهی و فقط تنها در یک صورت است که بی دردی و آن اینکه نفهمی درد چیست!!!).

اینقدر مشکلات زندگی و محدودیتهایی که در کنار آنها بروز می کند، برای هر کس در طول عمرش متنوع و رنگ به رنگ است که شاید نتوان نسخه روشنی برای همه آنها پیچید ولی نکته ای که وجود دارد این است که باید مشکلات را ببینیم، بشناسیم و با دید روشن با آنها مواجه شویم، حتی اگر به نظر ما خیلی کوچک و ناچیز یا خیلی عظیم و بزرگ بودند. کتمان آنها هیچ دردی را دوا نمی کند. چه بسا که یک مشکل کوچک، والد مشکل دیگری باشد. باید آن را در نطفه خفه کرد. نه اینکه به اشتباه برای رفع یکی، یکی دیگر را اضافه می کنیم و برای رفع دومی ، سومی را به وجود بیاوریم و بعد چهارمین و دست آخر با سریالی بدیُمن از مشکلات روبرو شویم که عملاً توان رویایی با آنها کار ما نیست. 

و بدون شک نحوه برخورد شایسته با سختیها و مصائب زندگی خیلی سخت است، خیلی زیاد!!! و حاکی از سطح بلوغ فکری ، روحی و احساسی صاحب آن است، بخصوص اینکه این شایستگی را باید با توجه سطح صاحب مشکل تعبیر کرد. کسی که برای رفع یک مشکل، سبب زایش مشکل دیگری می شود، قطعاً ناخدای خوبی برای کشتی زندگی اش نیست.

متاسفانه  ما چه بخواهیم چه نخواهیم، صاحب مشکلات زندگیمان هستیم حتی اگر کوچکترین دخلی در ایجاد آنها نداشته باشیم(که معمولاً همین طور هم هست) ولی چاره چیست که کشتی زندگی در اقیانوس پر تلاطم روزگار و چرخ گردون مدام با امواج سهمگین مصائبش در تماس است و این ماییم که میخواهیم به ساحلی امن برسیم.

نکته جالب و قابل توجه ای هم که در این بین وجود دارد این است که نمیتوان دراین خصوص هیچ گله و شکایتی داشت که چرا شرایط زندگی من در این برهه از زندگی اینقدر پرمخاطره و سخت است چون اول اینکه من یکی از هزاران آدم روی این کره خاکی هستم که چه بسا دردسرهای من کمتر از بقیه باشد (کلاً مقایسه در این زمینه خوب نیست) و دوم اینکه به چه کسی شکایت کنم؟  به خدا؟ به پدر و مادر؟ به جامعه؟ به کی؟ وقتی معمولا هیچ کس در آن لحظه پاسخگو نیست و در واقع نمی توان انتظار پاسخگویی داشت. شکایت هم کردم ، پاسخ هم شنیدم بعد چه دردی از من دوا می شود؟ تنها حسنی که دارد این است که شاید به نفع آیندگان باشد ، البته آن هم نه در مملکت ما که اولین میراث برای  آیندگان گلچین مشکلات و کم کاری گذشتگان است.

و در پایان همیشه افرادی که در مواجه با مشکلاتشان حتی با شرایط بسیار سخت زندگی، بهترین و درستترین راه حل را در پیش می گیرند، در نظرم قابل ستایشند. پیدا کردن این افراد در هر سطح و مرتبه ای و الگو گرفتن از آنها بسیار شایسته و مفید است.


پ ن: عنوان پست برگرفته از غزلی از مولاناست در مورد عشق که با دو بیت زیر آغاز می شود:

عشقا تو را قاضی برم کاشکستیم همچون صنم      از من نخواهد کس گوا، که شاهدم نی ضامنم

مقضی تویی، قاضی تویی، مستقبل و ماضی تویی   خشمین تویی، راضی تویی، تا چون نمایی دم به دم



نوشته شده توسط مستوره در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391

.:: ::.





بیا عاشقی را رعایت کنیم

روز جمعه در یک هوای کاملا بهاری، به بیستون رفته بودیم. خیلی شلوغ بود. عده ای از بنای تاریخی داریوش بازدید می کردندیا به سمت فرهاد تراش معروف می رفتند، عده ای پای سراب بیستون نشسته بودند و خلاصه هر کسی به نحوی مشغول تفریح و تفرج بود.

صدای همهمه مردم همه جا را پرکرده بود و عملا هیچ صدای خاصی قابل تشخیص نبود. اما در این بین سهره ای کوچک روی کابل برق، بی تفاوت و بی خیال این همه آدم مزاحم، آواز شیرین بهاری سر داده بود. نکته جالبش هم اینجا بود که بی وقفه می خواند. چنان عاشقانه که گویی جفتش در همین نزدیکی روبریش روی شاخه درختی نشسته و از عاشقی او حظ می برد. اینقدر زیبا و شیرین می خواند که در یک آن تمام صداهای مزاحم را حذف کردم و فقط به نوای عاشقانه او گوش دادم که چطور تمام وجودش را از آن حنجره کوچک جاری می کرد. انگار که تمام کوههای بلند و افراشته بیستون برای صحنه هنر نمایی عاشقانه او فراهم شده بود. صدای آب پس زمینه نوای بهاریش باشد و صدای او تک صدای یک سنفونی زیبا، شاعرانه و عاشقانه. سهره عاشق، شاید بهتر از تمام خیل عظیم آنجا حس واقعی فرهاد را بیان میکرد.

تمام حظ و لذت آن روز بهاری و نم نم باران و طبیعت یک طرف دیدن عاشقی این موجود زیبا هم یک طرف. وقتی می خواند با تمام وجودش مطمئن بود که با وجود آن همه اصوات مزاحم و ناخوشایند، صدایش حتماً به کسی که باید بشنود میرسد. این اطمینان را در آن حنجره تپنده می شد حس کرد.


چو فرهاد از جهان بیرون به تلخی می رود سعدی       ولیکن شور شیرینش بماند تا جهان باشد


پ ن: عکس بیستون، جمعه 11 فروردین 91




نوشته شده توسط مستوره در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391

.:: ::.





سبکی..

حالش حال عجیبی بود. هرچه برایم توضیح میداد گیج تر میشدم. می گفت دلش میخواهد بالا بیاورد و هرچه در درون دارد استفراغ کند شاید خلاص شود. می گفت دلش میخواهد از هر چه فکر بی خود و با خود است خلاص شود و من فقط حرفهایش را می شنیدم و متعجب بودم که مگر می شود کسی دلش بخواهد بالا بیاورد. تصورش هم برایم سخت بود. ماهیچه های گلوی آدم منقبض بشود و بزاق دهانش زیاد شود و بعد کم کم انگار که کسی با مشتی محکم به دلت بکوبد و آنچه در دلت انباشته ای به یکباره بر خلاف جاذبه زمین بالا بیاید و بدون ملاحظه زمان و مکان وجودت را غرقاب آنچه بلعیده ای بکند و بوی نامطبوعی فضا را  پر کند و بعد سوزش گلو... حتی تصورش هم برایم تهوع آور بود و خودم را به اوق زدن می انداخت. نگاهی مملو از ترحم به او انداختم و از ترس بالا آوردن انباشته ی متعفن وجود یک انسان آنجا را ترک کردم که نکند خودم هم به دردش گرفتارش شوم.

دوباره که دیدمش رنگش سفید و مات شده بود و زیر چشمش کبود بود و گود افتاده بود، موهایش دور گردنش ریخته بود. خیلی لاغرتر از قبل به نظرم رسید. سبک و رها و بیخیال دور خودش می چرخید، مثل آدمی از طوفان گذشته باشد. بعدها خودش تعبیر دلچسبتری داشت: «مثل یک بادبادکی شدم سبک و رها در اوج آسمان ولی نه بادبادک هم نخش دست یکی هست، مثل یک تکه کاغذی که سوار باد شده و بی اختیار سفر می کند» و بعد با همان شوخ طبعی همیشگی اش ادامه می داد:«هیچ کدام اینها که نباشم اقلاً تکه نایلونی هستم بی ارزش که بی ادعا خودش را تسلیم باد کرده ». مات چهره و حرکاتش بودم که با لبخندش به خودم آمدم، مثل همیشه که وقتی لبخند می زد و ردیف دندانهای سفیدش را نشانم می داد.


پ ن: عکس اسفند 90 



نوشته شده توسط مستوره در یکشنبه ششم فروردین 1391

.:: ::.





تمرکزگرایی ممنوع!

یکی دو روز بیشتر از سال نو نگذشته بود که جایی خواندم: «آیا هنوز برای سال 91 برنامه ریز نکردید؟!!!». البته این جمله را با لحن کاملا سرزنشی و شماتت آمیز بخوانید. خب راستش را بخواهید من هم تو دلم گفتم:«دلت خوشه ها! بزار سیزده بگذره، حالا تا برنامه ریزی....من تازه خوابم میاد!!». همیشه از برنامه ریزی های مدون و چارچوب دار فراری بوده ام، اصلاً اهلش نیستم. یعنی هیچ جوری با قالبم جور نمیشود. ولی امروز به این نتیجه رسیدم که طرف خیلی هم بیراه نمی گوید، شاید بد نباشد برای همین سه ماه بهار که مثل باد هم میگذرد و فرصت لذت بردنش خیلی کوتاه است، یک برنامه ریزی ذهنی داشته باشم. حالا روی کاغذ هم نیامد هم نیامد،عملی هم نشد، نشد، فدای سرتان. والا! مگه به کجای این عالم بی در و پیکر که هر کس سازی می زند و ما فقط می رقصیم قرار است بر بخورد!

می خواهم از تمرکزگرایی که مدتی است دچارش شدم، دوری کنم! فقط به یک کار پرداختن، فقط به یک موضوع فکر کردن، فقط درباره یک موضوع حرف زدن. به شما هم پیشنهاد میکنم اگر مثل من به یک چیز خاص(حالا هر چیزی، یک سبک زندگی، یک سبک فکر کردن، یک سبک حرف زدن، یک سبک نوشتن، یک نوع تفریح خاص و..) چسبیده اید، مدتی این تمرکزگرایی را کنار بگذارید و به دنبال چیزهای جدید باشید. کتابهای جدید، راه حلهای جدید، تفریحات جدید، وبلاگهای جدید و حتی با حفظ دوستان قدیمی به دنبال دوستان جدید باشیم. نمی گویم  آنچه را که واقعا دوست داریم و سبک و سیاق زندگی مان شده را کنار بگذاریم ، فقط بد نیست کمی واگراتر زندگی کنیم و از روندش لذت ببریم ، شاید در انتخابهای جدید، منظره زیباتری نهفته باشد. اگرهم نبود که ، به هیچ جای دنیا برنمیخورد! تجربه ای جدید کسب کرده ایم. حتی اگر اشتباه هم بود، خوب بوده! این شعار من است:«من اشتباه نکنم پس کی اشتباه بکنه! (:». مطمئن باشید ضرر نمیکنید. از رانندگی در مسیر زندگی استفاده کنید. گاهی لازم است علاوه بر جلو به کنار جاده هم نظری انداخت، شاید چیزی بیشتر از آنچه در مقابل انتظارمان را می کشد، ایستاده باشد.

از برنامه های جدیدم حتماً برایتان مینویسم. فعلا این جمله زیبا را از که از وبلاگ آزادنویس خواندم را از من بپذیرید.

لايه‌های آب در يک رودخانه حرکت‌های متفاوتی دارن


روزهای خوشی را برای همه شما آرزومندم..



نوشته شده توسط مستوره در پنجشنبه سوم فروردین 1391

.:: ::.





نوروز مبارک

ساعات، دقایق و لحظات پایان سال را در پیش رو داریم. با وجود سرمای بی وقت زمستان خیابانها شلوغتر از همیشه است و  همه در حال مهیا شدن برای عید و نوروز و تحویل سال.

شکوفه ها و جوانه های درختان، آب شدن یخ ها و برف ها ، روییدن سبزه ها، ماهی تنگ بلور و  سبزه هایی که روز به روز قد کشیدند و بلند شدند و در آخر سفره هفت سین، همه و همه برای عوض کردن حال و احوال من و توست و گرنه میلیونها سال است که بهار آمده و رفته و طبیعت ذاتاً آمدنش را جشن گرفته. عید، بهار و نوروز بهانه ای است برای اینکه من و تو هم به دنبال نو شدن، نو دیدن و نو فکر کردن باشیم و گرنه این دقایق با دقایقی که در سرمای زمستان و برگ ریزان پاییز و گرمای تابستان می گذرانیم هیچ فرقی ندارد. ما حال و هوایش را عوض می کنیم.

امیدوارم سال نو، سالی باشد همراه با سلامتی، آرامش و صلح ، سادگی و بی آلایشی و عشق و مهربانی برای همه. سالی همراه با افزایش ظرفیت درونی مان برای پذیرش هر آنچه در پیش رو خواهیم داشت که امیدوارم خداوند مهربان بهترین ها برای همه دوستان و عزیزانم مقدر فرماید.

به روال همیشه عکسی پیشکش دوستان است از تلاش طبیعت برای کنار گذاشتن سرمای زمستان در دل کوه. 26 اسفند 90 و علاوه بر آن هدیه ای ناچیز از اینجانب: رو خوانی غزلی از حضرت مولانا


از صمیم قلب دوستتان دارم و سال خوبی را برایتان آرزومندم.






نوشته شده توسط مستوره در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390

.:: ::.





Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by shaparaksh
This Themplate By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی

دربــــــــــــــاره

«یکی به من می خندد» جایی است برای حرفهایی که بارها سعی کردم بگویم ولی نگفتم..

دوستـــــــــــان

آرشـــــــــیو

پیشـــــین

دیگر مــــوارد

امکانات جانبی
theme-designer.com